روزی که از تو جدا شدم ....
مرگ عشقمان را در چشمانت می ديدم...چشمان زيبایی که
هميشه برق عشق در ان به من لبخند می زد...
وقتی به روز اول آشناييمان فکر می کنم
تمام دنيا را متعلق به خود می بينم...
عشقی که با آمدنش به دنيای بی رنگم
رنگی تازه به آن هديه کرد...
وقتی خواستم بگويم اسير چشمانت شدم...
به من پشت کردی ...
هيچ وقت نمی توانم ان لحظهء تلخ را فراموش کنم....
هيچ وقت ...
آن لحظه روز مرگ تمام روياهای شبانه ام بود...
اما غرور باعث جدايی ما بود...
می دانستم که دوستم داری
چشمانت هرگز به من دروغ نمی گفت..
اما افسوس که هيچ وقت عشقت را به زبان نياوردی...
و باز هم غرور ... غرور ... غرور ...
اين غرور چيست
که باعث مرگ عشق عاشقانی چون ما شد...؟؟؟
ای کاش خداوند هرگز همچين حسی را نمی آفريد...
ای کاش خداوند به قلب عاشق من
که با هر تپش اسم زيبای تو را
از اعماق وجودش صدا می زند ... رحم می کرد...
روز وداع .. روزی که تو با دستانی که
هميشه دستهايم را می فشرد و
به گرمای عشقمان می افزود ...
عشقمان را به خاک سپردی...
و فقط اين جمله را زير لب تکرار می کردی...
من اين عشق را به خاک می سپارم ...
به خاکی که باعث به وجود آمدن من و تو شد...
عشقمان به خاک تبديل می شود ...
که شايد روزی بتواند گياه عاشقی را در خود پرورش دهد...
و امروز نمی دانم آيا آن گياه عاشق وجود دارد يا...؟؟؟
آيا توانسته حرمت عشق زيبای ما را نگه دارد يا...؟؟؟
نمی دانم... نمی دانم... نمی دانم...

به آخرين دستي كه براي دنيا تكان مي دهم ,
به آخرين نگاه و به لحظه خداحافظی مي انديشم .
به همه عمرم كه در آن هنگام مثل يك فيلم كوتاه چند ثانيه ای
در برابر ديده ام ظاهر مي شود و عزيزترين تصاوير ماندگار بر
وجودم
در آن جان مي گيرند .
شايد چشمان بهت زده ی تو ,
شايد گريه مادر
يا نگاه عاشقانه من به زندگي با تو آخرين تصوير باشد .
دستهايم چه سنگين مي شود و پلكها آرام آرام دروازه
چشمهايم را بروي دنيا مي بندد .
هنوز چند ثانيه اي وقت دارم
و من به آخرين نگاهم به تو, به رد پاهايم ,
به رد دستهايم و به رد نگاههايي كه در اين دنيا
از من بر جا خواهد ماند ,
فكر مي كنم .در آخرين لحظه , امواج زندگي من در بينهايت زمان
پنهان مي شود و من دنياي غمگين و شاد ,
اين دنياي پر تضاد را براي هميشه ترك مي كنم .
خيال اين سرنوشت محتوي لحظه هاي مانده را
برايم مثل مرواريد در صدف زمان پر تلالو مي كند ..

يه روزي قدرمو ميدوني كه ديره ، روزي كه كسي سراغتو نميگيره .
يه روز ميدوني من كي و چي بودم ، روزي كه از نبودنم غصه ات ميگیره .
باشه خوبم از كنارت ساده ميرم ، با وجود اينكه ميدونم ميميرم .
به خدا قدرمو ميدوني يه روزي ،روزي كه از تو جدا ميشه مسيرم .
قدرمو ميدوني يه روز ، يادم ميفتي شب و روز .
صدام تو گوشت ميپيچه ، مثل يه آه سينه سوز .
حسرت يك لحظه نگام ،دلتنگ ميشي بدجور برام .
اون روزها دور نيست به خدا ، حتي به خوابت نميام .
يه روزي قدرمو ميدوني كه ديره ، اسم من از توي لحظه هات نمي ميره .
ديگه نيستم اون شبهاي پر ستاره ، وقتي كه دلت بهونمو ميگيره .
اما اون روز خدا كنه نباشه ، نشنوم از رفتن من غصه داري .
من مي بينم اون شبايي رو كه ديگه ، واسه گريه شونه هامو كم مياري ي ي.

غرور... غرور ... غرور تو به جنونم می کشد…
مرا ببین .. چه صادقانه و بی چشمداشت دریچه دلم را به سوی تو گشوده ام .. به چشمانم نگاه کن .. بگذار طعم خوش دلدادگی ام را بچشی ..
این منم .. همان آهویی که می گفتی اسیرمیکند اما اسیر نمیشود ..
بمان .. دیگر میل دویدنی در رگهایم نیست .. این آهو می خواهد در وجود تو پناه یابد..
افسانه ام... بهانه را کنار بگذار .. اهورای قلبت را دیده ام .. از عمق چشمانت بارها و بارها...
یادم هست که گفتی دوست نداری ننگ عاشقی را به دوش بکشی .. دلم را به تو دادم بی آنکه بدانم و بی آنکه بدانی .. وحال گرمای این عشق وجود تو را هم تبدار کرده است.. اعتراف نمیکنی ؟!..
اما من امشب رازی را با تو میگویم .. پرنده چشمان من آشیانه اش را انتخاب نموده است قلب تو ..آری ! لایق تر از قلب تو نیافتم ..
و تو با تمام غرورت تلاش بیهوده میکنی ...
کوه دست نیافتنی من.. در دستان کوچک منی ..آرام باش و نهراس ..
قول میدهم نگذارم کسی بفهمد ..
آرام باش...

مهربانم
با تو عهدی ميبندم نا گسستنی
فراموش نشدنی
و ماندگار
قلبم را به تو هدیه میدهم
به تو که سر تا پای وجودت را ذرّه ذرّه دوست ميدارم
به تو که روحت را
سرشتت را
عصاره ی وجودت را میپرستم
و به آن عميقاً عـشق ميـورزم
ای عزیز ِ ستودنی
مهربان ِماندنی
نازنین ِ خواستنی
بدان و آگاه باش که من
تو را هیچگاه
هیچ کجا
هيچ لحظه ای
تنها نخواهم گذاشت
و لحظه ای از تو غافل نخواهم شد
مطمئن باش
تمام احساسات زیبای من عاقلانه و عاشقانه تقدیم تو مهربان باد ...

گفتم دلم میخواد توی برفا قدم بزنیم، گفت : قدم زدن تو ی بارونو بیشتر دوس دارم.. توی برف رد پاهات جا میمونه... عابرای دیگه میفهمن از کجا اومدی...کجا میری اما بارون باوفاست...آدمو لو نمیده.هروقت خواستی تنها باشی...گم بشی...بری تا اخر دنیا... توی بارون برو. خندیدم... انگار یادش رفته بود... حال وهوای دلم بارونی بود اونروزی که اولین قدماشو توی قلبم برداشت...اما ردپاهاشو تا اخر دنیا واسم جاگذاشت... بارون باوفاست... قدمای اون باوفاتر........ دوستت دارم


ای ناسپاس عشق
دیگر حکایتی با تو نخواهم داشت. بستم راه چشمهایت را که از راه نگاه، بر دلم نفوذ می کرد. و صاعقه وار خرمن هستی ام را می سوزاند.
زیرا فهمیدم که تو یک ساحری و در گفتارت اندیشه و احساس نیست بلکه نوعی جادوست، برای رام و اسیر کردن دل خستۀ من. اینک می خواهم فریاد زنم و بغض فرو مانده ام را آزاد کنم، بخاطر بهار روزهای جوانی ام که از من ربودی و فقط به خود اندیشیدی.
ای ناسپاس عشق
نگو باز هم مشعل عشقت با قلب من روشن مانده، توبه کردم و نامت را از دفتر زندگیم با اشک پشیمانی پاک نمودم. به دلم نیز گفته ام که خانه تکانی کند و یاد و خاطرات با تو بودن را دور بریزد.
ای ناسپاس عشق
فصل پاییزی که به من بخشیدی بردار و برو و دیگر هیچ گاه به سراغ خانۀ دل من نیا که من چون بتی سنگی، تو را شکستم و دور ریختم.
تنهایی ات مبارک، دست تقدیر سرنوشت، همیشه همراهت باد.
امشب دیگر آسمان مهتابی و مملو از ستاره است زیرا با شکنجه های دل درد کشیده ام وداع کردم.
جشنی در وجودم برپاست بخاطر آزادی دل.
به حضور خود و به بارش باران نگاه می کنم. حضور بارن، رحمت در زندگی است و حضور من « تولدی دیگر ».
ای ناسپاس عشق
ای آفتاب پرست
دیگر بهانه ای برای سرزنش کردنم نخواهی داشت، زیرا من رفتم
رفتم تا در سکوت جادۀ تاریک سرنوشت، با غمی جدید دست و پنجه نرم کنم. غمی که روزنه ای در آن نیست و امید و حیات در آن مُرده.
ای آفتاب پرست
پشیمانم که چرا فریب قصۀ تو را خوردم و اجازه دادم که سلولهای خاکستری ذهنم، شبها و روزها بیاد تو بیندیشد و مویرگهای درون قلبم عشق دروغین تو را باور و در خود ثبت کند.
تو بمان با هزار چهره ات من می روم، می روم با دلی پاک و شکسته که برای همیشه یاد و نام پر نیرنگ و ریای تو را زنده به گور کنم.
حال که مدام خود را سرزنش می کنم، عقلم با حالت تأسف به چشمها و قلبم که در انتخابت شریک بوده اند، زمزمه می کند:
« ز دست دیده و دل هر دو فریاد »
که هر چه دیده بیند دل کند یاد »

ای فانوس خیال رهایم کن و برو.
دیگر با یادت نخواهم خندید.
دیگر به چشمان منتظرم اجازه نمی دهم که ترا تصویر کنند.
دیگر به دستهایم اجازه نخواهم داد که برایت مکتوبات عاشقانه بنویسند.
دیگر به پاهای خسته ام اجازه نمی دهم به دنبالت گام بردارند.
دیگر به ذهنم اجازه نخواهم داد به تو بیندیشد.
دیگر به قلبم اجازه دوست داشتن ترا نخواهم داد.
زیرا خطا بود که من اینگونه عاشق و تو آنچنان بی وفا باشی.

کجايي اي سارق احساس؟!
همپاي کابوس بيا ، مگر چقدر فرصت باقي است؟
بيا و ببين ساعتها مرا تکرار مي کنند
بيا و ببين ديگر اين دستان نوازشگر من نيست که سيمهاي خشن گيتار را
بلرزانند
ببين مهتاب شبها از دستم کلافه شده
بيا و ببين نذر کرده بودم اگر بيايي خرابه ها را آذين مي بندم
پس بي مروت ، آخر تو بگو
چگونه فراموشت کنم؟
تويي که مي داني زندگي هنر هم نفسي با غم ها است
تو که مي داني چقدر سخت است با کثرت بغض
وقتي مي داني نوازشهايت ، مهرباني هايت پوشالي است
سر به ديوار آرزوها بکوبي
و بازهم دلنوشته هايت را نثارش کني
چقدر سخت است کسي با هزار نگاه بيايد
قلبت را خانه اش کند ولي براي رفتن "قلب داغت" کند
چقدر سخت است کسي که فکر مي کردي از آن اويي
هيچگاه از آن تو نبوده
چقدر سخت است تلاش کني بغضت را بشکني
ولي گريه نيز در غربت ديدگانت گم شود
چقدر سخت است نقابي خندان بر چهره داري
ولي آتش از اعماق وجودت زبانه مي کشد
چقدر سخت کسي تاولهاي قلبت را باور نکند
حال رفته اي ، اگر آمدي جاسيگاري برايم سوغاتي بياور
مي خواهم قلبم را دود کنم

چه سکوتی و چه شب رؤیا انگیزی
لب بود و نیایش
من بودم و دل آوائی
عشق حکایت ها داشت
دلم فرو ریخت، مثل قلب یک پرندۀ کوچک در هیجان و التهاب.
در پی آشنایی هستم که از تقدیر و سرنوشت سخن بگویم.
که بر من چه گذشت در آن ماههای عشق و دلدادگی.
ناقوس قلبم به صدا در آمد.
خاموش باش و سکوت کن
« با مردم بی غم سخن از غم نتوان گفت ».
ای صبر کجایی؟ به داد دل بی قرار من برس.

پس از مرگم، ای آسمان گریه کن برای زجرهایی که کشیدم. زیرا انسانها تاب گریه ای را که، تمام زجرها و ناکامیهای زندگیم را نمایان سازد ندارند.
ای زمین پهناور خاکت را آماده ساز زیرا مهمانی داری که با دنیایی از آرزوهای نشکفته، به دیدارت می آید. تا برای همیشه منزلگاهش باشی.
ای عزیزان من، غنچه های امید و آرزو را بر سر مزارم پرپر کنید، زیرا من دیگر نیستم تا آنها را شکوفا سازم.
هم اکنون که نی لبک مرگ، در گوشم زمزمه می کند، از خدای خود تقاضا می کنم که تمامی اجزای هستی ام را از بین ببرد جز قلبم را، زیرا تصویر لطیف او در آن نقش بسته است.

ای کاش لحظات جانکاه انتظار همیشه به دقایق شیرین وصال می رسید.
افسوس، افسوس، دریغا، دریغا
که دست سرنوشت خواستۀ دلم را به من پس داد و نگهبان شادی دل من نیز در پی قسمت و قضای ازلی خود رفت.
مدتی است او رفته، بی آنکه از رفتنش برایم کلامی بگوید یا حداقل وداعی کرده باشد.
آتش دلم در حسرت دیدارش از سر حد آتشفشانهای جهان فراتر رفته. به هر کوی و برزن سرکشیدم شاید بیابمش، حتی در رؤیا، اما انگار که جایی در این زمین خاکی ندارد و تنها خیال و یادش را برایم به ارمغان گذاشته.
امشب در حال اقامۀ نماز با نیایش از خالق هستی خواستم تا لااقل در خواب به دیدنم بیاید، اما افسوس حتی در رؤیا نیز به سراغم نیامد.
از زمانی که او رفته من نیز چون محکومی در برابر تصویرش می نشینم و او را قاضی قرار می دهم، تا بدانم به چه جرمی تنها شده ام. اما تصویر زلال او تنها سکوت را در آینۀ انتظارم نشان می دهد. ناامیدی عجیبی جسم و روحم را میآزارد و بودن و زیستن را برایم ناممکن می کند.
شب فرا رسیده، خواب سایه اش را در اکثر خانه ها گسترده است. اما دیدگان بیدار و غمبار من همچنان چشم براه است. از ناله های بی او بودن حتی در بستر نیز نمی توانم آرام گیرم. آن شب همچون ستارگان آسمان، چشم بر هم ننهادم و بر لب جاده های دلتنگی نشستم و نذر کوچه ها اشک کردم و گفتم بیا که وسعت سینه، پر از بهانۀ توست و هنوز گلدان احساسم شاخۀ محبت تو را دارد. اگر نمی آیی مرا ببر به همان جا که آشیانۀ توست گرچه سخت بیمناکم از زمانه.
بی آنکه شوقی برای گشایش اوراق دفتر خاطراتم داشته باشم، آن را باز می کنم، در انتهای آخرین خاطره، قلم چه غمگینانه نگاشته است:
مسلمانان مرا وقتی دلی بود
که با وی گفتمی گر مشکلی بود
با خواندن آن شعر زمین و آسمان را نفرین کردم که هیچ یک نتوانسته بودند مانع رفتنش بشوند. مگر آسمان در سایۀ نیلی رنگ خود نظاره گر نبود، که من تنها با وجود او به زندگی امیدوار بودم. یا زمین بر روی خاک پهناور خود احساس نکرد که گام هایم هر وقت همراه اوست، حالی چون قناری از بند رسته دارم.
اما اینک با رفتنت، من شکستم در روزهای بهار زندگیم، زیرا که فراق از مرگ کشنده تر است.

شمعها بسوزید و شعله ور شوید، بخاطر احساسی که مرا بسوی اشک و آهی تازه تر می کشاند، اندوه بی تو بودن درهای تنهایی و بی همزبانی را به رویم باز می کند و آرام و بی صدا مرا به کوچه های دلتنگی می سپارد. در زیر انوار طلایی خورشید نیمروزی، با صمیمیت گل اعتماد را در گلدان اطمینانم جا دادم و با مهر و اشتیاق عطر یک رنگی تو را تقدیر و تحسین کردم. ولی افسوس در پگاه فردا، گل اعتمادت در گلدان دلم پژمرده می شود و رنگی به رنگ انتظار می گیرد. ای کاش بر من و دل من آگاه بودی، که در آن دقایق زمانه، تو در چه افکار و توهماتی هستی؟ ای آشنا! نکند یاد مرا در قلب و اندیشه ات بدرود گفته ای؟!
اما نه! درست نیست. تخیلات واهی مرا گمراه کرده است. بیاد دارم ظهور باران اشکی که در وقت وداع در افق چشمهایت تمنای عشق را جار می زد.
شب بلند تنهایی آغاز شده. بیا برای دل تنگیمان چون ابر بهار بگرییم.

بی تو تنها و خسته ام.
خسته تر از مادری که شب ها تا سحر با فرزند بی تاب و دلبندش نخوابیده است.
غمگینم، غمگین تر از کویری که در تمام دوران حیاتش حتی یک قطره باران ندیده است. چهره ام مملو از درد و رنج است از فراق تو، عزیزم به یاد می آورم زمانی را که در کنارم بودی، غم های دیرینه ام و روزهای سیاه زندگی ام را در کنارت زیبا می دیدم. تو مانند درختی بودی که در برهوت قلبم روئیده باشد و هر روز این درخت را با دریای محبت آبیاری می کردی. هیچ می دانستی دورانی که با تو بودم، بهترین زمان زندگی ام بود. دورانی که والاتر از شهد عسل و محبت مادر، اما افسوس با رفتنت کاخ امید و آرزویم واژگون شد و همچون مجنون واله و شیدا. مجبور به پناه آوردن به غار و مصاحبت با وحوش شدم، در آن لحظات بحرانی بود که دست نیاز به سوی یزدان گشودم و طلب مرگ نمودم.
اما افسوس نیایشم اجابت نیافت و درد هجرانت چون مرگ بر بالین غمبارم مهمان شد. بیاد دارم زمانی که می خواستی به دیدارم بیایی کلبۀ وجودم را از گلهای عشق و دوستی پر کردم دریغا که با آمدنت به خانه ً قلبم زحماتم به هدر رفت. زیرا چشم تو دریایی بود و من قطره ای از آن، در آن هنگام صوت محزون روحم عاشقان را به گریستن وامیداشت. ای فانوس عشق بازگو بعد از رفتنت به کدامین سو روی آورم چرا که، در هر حال یاد و خاطره ات آزارم می دهد.

از وقتی که بهمن سهمگین هجرانت بر پیکر و روحم ریزش کرده، قلبم را چون کلبۀ برفی قطب زیر فشار گرفته. تنها یک آرزو دارم که بازگردی، با همان چشمان نافذ ، برگرد و بیا تا در کنار مرغ عشق نغمه های عاشقانه سر کنیم و برای همیشه هم عهد و پیمان شویم، قسم به دو پیامبر عشق - لیلی و مجنون – اگر بیایی سنگ فرش راهت را با اشک شوق دیدگانم آب پاشی خواهم کرد. به قاصدک خبر آمدنت را بده که چشم به راه توست. ای کاش می دانستی که چقدر دلتنگ هستم. آن قدر که تمامی احساس درونم به جستجوی دیدار توست و بی تو قادر به نگهداری روح در کالبدم نیستم.
حس کن احساسم را و برگرد
که چشمهایم به انتظار توست

ای آنکه به سبکی نسیم از ما گذشتی.
آن شب که برای همیشه رفتی از غم رفتن ات، من یک دنیا گریستم.
گفتار قشنگ و خنده بر روی لبهایم مُرد. با همان چشمان اشکبار نیز دیدم سپهر آذین غم بسته بود. مهتاب در نهایت افسردگی در خود می پیچید. فرشتگان عرش پایکوبی را ترک می گفتند. ابرها بهت زده من و زمین را می نگریستند. گلهای شب بوی باغ، رنگ گل سوخته، به خود گرفتند و با آوایی پر از مرثیه زمزمه کردند:
بیگانه سوخت وای بر آشنای تو

یا رب، ترا سوگند به کهکشان و اختران زیبا، ترا سوگند به مهر بی همتای مادر، ترا سوگند به نیایش شب زنده داران، ترا سوگند به مهتاب شبهای عشق، ترا سوگند به گلهای دشت مهربانی، ترا سوگند به لحظه های تلخ ویس و رامین که:
چون کالبدش را از من دور کرده ای روحش را جدا مساز.

از وقتی که بهمن سهمگین هجرانت بر پیکر و روحم ریزش کرده، قلبم را چون کلبۀ برفی قطب زیر فشار گرفته. تنها یک آرزو دارم که بازگردی، با همان چشمان نافذ ، برگرد و بیا تا در کنار مرغ عشق نغمه های عاشقانه سر کنیم و برای همیشه هم عهد و پیمان شویم، قسم به دو پیامبر عشق - لیلی و مجنون – اگر بیایی سنگ فرش راهت را با اشک شوق دیدگانم آب پاشی خواهم کرد. به قاصدک خبر آمدنت را بده که چشم به راه توست. ای کاش می دانستی که چقدر دلتنگ هستم. آن قدر که تمامی احساس درونم به جستجوی دیدار توست و بی تو قادر به نگهداری روح در کالبدم نیستم.
حس کن احساسم را و برگرد
که چشمهایم به انتظار توست

همیشه آرزویم این بود، که تو را هنگام خوابیدن ببینم و با تو از جدائی ناگهانی ات شکوه و شکایت کنم تا آن شب که خداوند بزرگ ترا در رؤیایم آورد. از دیدارت به هیجان آمدم، خواستم به سویت بال بگشایم و چون پروانه ای سبکبال و عاشق به گرد شمع وجودت طواف کنم. افسوس اجازه پرواز ندادی و مرا بر بام خاموشم نشاندی، با کلماتی بریده با تو سخن گفتم و از جدایی ات همانند کودکان گریستم اما تو اعتنایی نکردی. ترا سرزنش کردم، چون مرا پای بند خود کردی و خود به آرامی رستی اما لب هایت سکوت را پسندید و پاسخ نداد. با خشم گفتم: آخر چرا جواب مرا نمی دهی؟ با چهره ای مملو از عشق به من نگریستی و دستهایم را در دست گرفتی و گفتی: دوستت دارم.
از این سخن شادی بخش به وجد آمدم و گفتم چرا به دیدارم نمی آیی؟ نگاهی پر معنا به من کردی و گفتی بال های من فقط برای پرواز به آنسوی ابرهاست.

گفتی: خداحافظ خیلی زود بر می گردم.
سخنانت تمام جانم را به لرزه در آورد، آنچنان که زمستان درختان تنومند را به تسخیر می گیرد.
و تنها نگاه شور آفرین تو بود که وادارم کرد بگویم:
« منتظرت می مانم »
پرواز کبوتران بغض غریبت را غمگینانه نمود پس سرودی:
« به امید دیدار، برایم دعا کن »
تا سر کوچه نگاه پر حسرتم بدرقه ات می کرد. برگشتی نگاهم کردی و دستانت آخرین بوسه های وداع را به سویم روانه ساخت.
کاسۀ آب را پشت سرت ریختم و احساس کردم که سالهاست از من دور شده ای.
به چشمانم چراغ گریه آویختم و از خداوند خواستم هوای صاف و آفتابی، ابری و بارانی شود و تا فردا که بیایی ببارد، تا اشکهای من در میان قطرات باران، گم شود و هیچ کس اشک مرا نبیند و پی نبرد که قلبم پس از رفتنت از تپیدن باز خواهد ایستاد.

به خلوت تنهایی ام خوش آمدی.
چه گرم و صمیمی و آرام به دیدارم آمدی و بر بام دلم چون کبوتری سفید نشستی. نمی دانستم، تو به سبکبالی خیال، عقل را دور می زنی و بر دلم نشانه می روی و آن چنان دلم را فتح می کنی که آنچه خوب و بد از همگان به یاد داشت فراموش کرد و تنها به یاد تو اندیشید.
تورانۀ من، ترا دوست دارم و به این بهانه مقدمت را به آشیانۀ قلبم گرامی می دارم.
می ستایمت، آن قدر که چشم رشک دشمنانت به تاری گراید و در پی ات از دام هیچ صیادی نمی هراسم و تمامی دامهایی را که برای جدایی مان نهاده اند متلاشی خواهم کرد.
هم اکنون نیز لبهایم وضو گرفتند، برای نیایش به درگاه سلطان عشق دو هستی، که هم رحمان است و هم رحیم.
دعا کردم، هیچ گاه آتش عشقی که در درونم هویداست خاموش و خاکستر نشود و همواره و همیشه مرا در عشقت همچون طفلی تازه به دنیا آمده پاک نگهدارد و مهرم را همچون مهر مادری با تو مهربان کند، برای همیشه.
باورت کردم. باورم کن تورانۀ من.